تبلیغات
چشم انتظار - خاطره هایی از روزهای دفاع مقدس

 گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، ۱۵ ساله بود.
چند قدم كه رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟!
خب! ترس هم داشت!
اما، نه!
پوتین هایش را به یكی از بچه ها داد و گفت؛

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت.



تاریخ : شنبه 14 مرداد 1391 | 01:25 ق.ظ | نویسنده : چشم انتظار | نظرات

  • paper | فروش لینک | فروش بک لینک